Login

 

 

 

سلام. من محمود مقدسی هستم . دغدغه های اصلیم : خودم ، زندگی ، اجتماع و خدا.

 

 
 شبکوکیان

 
 
 
 
 
 
   نام کاربر
کلمه عبور
 ورود
 
 

</
  
دیوانه نگران
 

 

میخواستم مطلبی در اینجا بنویسم که با دیدن این نوشته از خواهر خوبم ، فاطمه ترجیح دادم آن را

 در اینجا بگذارم چون عمیقا به دلم نشست و با آن احساس همدردی کردم  

دیوانه ی نگران

چه بگویم از ناتوانی ام؟

کتاب های کلاس آخر را اول به خورد ما دادند!

آخ چقدر عاشق کلاس اول خواندنم

                     بی آنکه بر سادگی الفاظ بخندم

آخ که چقدر کلاس اول خوب است

وقتی حرف ها٬ را واژه ها را یکان یکان

در کف دست هایت حس می کنی

وقتی که آب٬آبی ام می کرد

                                    و باران خیس!

وقتی که حرف ها٬بی آنکه در ترازوی جمله ها!

!وقتی که حرف خود تو بود!وقتی که حرف خدا بود

بگذار یک بار دیگر کلاس اول باشم

بگذار آرام آرام حرف ها را٬واژه ها را

دیوانگی کنم!

هزار بار بنویسم

این مشق خیس را!

هزار بار با هرچه ایراد!

با هرچه ایراد

اما باز بنویسم!

با هر چه ایراد

... با هرچه ایراد

   
(نظر) (3) توسط محمود مقدسی در Monday, May 18, 2009 3:42 PM

 
من های غریبه
زندگي  

حتما برای شما هم بارها  پیش آمده است که از من هایی که در مواجه با دیگران از شما بروز می کند ، راضی نباشید و رابطه تان را با برخی افراد به این دلیل قطع کنید که از من ِ خودتان در مواجه با آنها چندان خشنود نیستید.
اصلا از قرار گرفتن در اینگونه شرایط خوشم نمی آید : روزها می گذرد و تو انگار با خودت غریبه ای و وقتی که فرصتی برای تنهایی پیدا می کنی ، از خود ِ تمام آن روزهایت متنفر می شوی. احساس کلافگی می کنی و ... .  
وقتی پا به محیط جدیدی می گذاری ، حتی اگر ظاهرا با آن کنار بیایی ، بعد از مدتی ، تک تک تفاوت ها خودش را آشکار می کند و تو بیشتر از قبل احساس غریبگی و تنهایی می کنی. چقدر روز بدیست ، روزی که با این من های نامطلوب کنار می آییم.
   
(نظر) (4) توسط محمود مقدسی در Saturday, April 25, 2009 1:08 PM

 
اضطراب،ترس،حیرت...
 

دیشب فیلم سیل قم را دیدم. لابد خبرش را در ایام عید شنیده و تصویرهایی از آن را دیده اید. فیلم هایی که از این سیل گرفته شده اند و البته همه موبایلی هستند ، این روزها به صورت سی دی درآمده و به فروش می رسند. صحنه های دلخراشی دارند. نمی دانم این عذاب الهیست یا هر چیز دیگر و هیچ پرسشی هم در این باره از خودم نمی پرسم. اما آنقدر پس از دیدن آن صحنه ها ، روانم آزرده شده و در فکر فرو رفته بودم که به ذهنم رسید با نوشتن در وبلاگ ، کمی خودم را تخلیه کنم. فیلم با صحنه ای شروع می شود که باران در حال باریدن است. آب همه ی رودخانه اصلی شهر قم را فراگرفته ( برای کسانی که از وضعیت این رودخانه اطلاعی ندارند می گویم که : این رودخانه در نزدیکی حرم است و چون حداقل 30 سالی هست که آبی از آن نمی گذرد ، شهرداری آن را به پارکینگ و محل برپاکردن چادرهای زائران اختصاص داده است) ولی شدت و حجم آب چندان زیاد نیست. گویا از چند روز قبل به مردم اعلام کرده بودند که احتمال چنین خطری وجود دارد و خیلی ها آنجا را تخلیه کرده بودند اما با این حال باز هم ماشین های بسیاری در آنجا پارک بوده که کم کم با بالاتر آمدن آب ، درحال فرو رفتن در آن و حرکت با جریان سیل بودند. در وسط صحنه ی فیلم ، پرایدی قرار دارد که هنوز آب تا نیمه ی چرخ هایش را فرا گرفته. اینجا ، همان قسمتیست که از دیشب درگیر آنم. راننده ی ماشین که شاید آن را با قرض و وام و ... خریده است ، تلاش می کند تا با جابجا کردن ماشینش ، آن را از این سیل بیرون بکشد. مرد تلاش می کند و هر لحظه به شدت جریان آب افزوده می شود. کسانی که پشت دوربین هستند از افزایش سریع شدت آب تعجب کرده اند و درباره ی آن صحبت می کنند. صاحب پراید که برای نجات ماشینش راه به جایی نمی برد ، از آن پیاده می شود تا جان خودش را نجات دهد. بیرون می آید و کمی در آب حرکت می کند اما شدت آب و فاصله اش از دیواره ها آنقدر زیاد هست که نتواند خودش را بیرون بکشد. در نزدیکی های ماشینش که هر لحظه بیشتر در آب فرو می رود، چند میله کوتاه حدودا یک متری هست که خودش را به آنها می رساند و با گرفتنشان در برابر آب مقاومت می کند. مرد ایستاده است و در برابر شدت آب ایستادگی می کند. افراد پشت دوربین می گویند اگر تاب بیاورد نیروهای امداد برای کمکش خواهند آمد. ماشینش کامل در آب فرو می رود ، از جا کنده می شود و در برابر دیدگان صاحبش به همراه سیل می رود و چند متری آنطرف تر به جایی برخورد کرده ، واژگون و خراب می شود. آن مرد همه ی این صحنه ها را می بیند. ماشینی که برای نجاتش تلاش می کرد ، در برابر چشمش نابود می شود.
شدت آب لحظه به لحظه بیشتر می شود. مرد به سختی در برابر آب مقاومت می کند. باران بیشتر و بیشتر شده و صفحه تصویر مات می شود. اندکی بعد که صاحب دوربین ، صفحه آن را تمیز می کند ، مرد را میبینیم که تا کمر در آب فرو رفته و با قدرت تمام میله را چسبیده است.
 کمی بعد ، سیل شدیدتر شده و همه نگرانند.کسی از پشت دورببین ، با صدای بلند یازهرا می گوید ، یکی دیگر یا ابوالفضل و یکی دیگر می گوید : فقط خود خدا میتونه کمکش کنه. لحظاتی بعد ، در برابر دیدگان ما ، مرد در برابر شدت آب از پا در می آید ، ابتدا خم شده و سپس میله از دستش رها می شود و با جریان آب می رود. مرد می میرد و خیلی های دیگر هم در این سیل می میرند و ... .
موقعیت مردی که وضعیتش را برایتان تصویر کردم ، بسیار دلخراش و تامل براگیز بود. ابتدا برای نجات مالش که حتما به سختی آن را بدست آورده بود تلاش می کرد ، بعد مالش را رها کرد و برای جانش تقلا می کرد و بعد آن را هم از دست داد. بارها خودم را به جای او گذاشتم. خیلی سخت است ، خیلی خیلی سخت. باور نمی کنم می توانستم جای او باشم. همه چیز در چند لحظه اتفاق می افتد. فرد همه چیزش را در چند لحظه از دست می دهد. همه ی زندگی ای که برایش تلاش کرده ، با همه ی خاطراتش و همه ی آنچه هست در کمتر از بیست دقیقه از بین می رود و زندگیش به پایان می رسد. او در این لجظات به چه چیز فکر می کرد؟ نمی دانم، سخت است. خیلی سخت.
   
(نظر) (4) توسط محمود مقدسی در Monday, April 20, 2009 8:48 AM

 
مفاهمه انسانی
 

هر کدام از ما با زندگیمان ، بخشی از طبیعت انسانی را تجربه می کنیم و تعدادی از وجوه گوناگون او را کشف می نماییم و در پرتو این شناخت و شناخت های دیگری که از اجتماع و بر اثر تعلیم و تربیت و غیره بدست می آوریم ، به نظرمان می رسد که دیگران را می فهمیم و به خودمان اجازه می دهیم که از طریق قیاس به نفس در مورد دیگران قضاوت کنیم. پرسشی که مطرح می کنم این است : شباهت انسانها تا چه حد است و آیا انسانها به راستی همدیگر را می فهمند یا نه؟ اینکه ما وجوهی از خصوصات انسانی را از طریق خودمان و در تجربه شخصی مان درک می کنیم ، آیا این امکان را به ما می دهد که بتوانیم دیگران را بشناسیم و بفهمیم یا اینکه هر چند انسانها در وجوهی با هم مشترکند ، اما تفاوت ها آنقدر زیاد است که شاید بتوانیم بگوییم دیوار بلندی میان انسانها برای فهمیدن یکدیگر وجود دارد و تجربه شخصی ما یا اطلاعات گوناگون دیگر ، تنها وجوه معدود و آن هم مشترکی از انسانها را به ما می شناساند که تنها برای شناختی سطحی از انسان کافیست ؟ تامل پیرامون این پرسش و پاسخی که به آن می دهیم ، تاثیر بسیار زیادی در نگاه ما به جهانی که در آن زندگی می کنیم خواهد داشت.  دو نکته را پیرامون این موضوع با شما در میان می گذارم :

1.       به نظر می رسد تصویری که در علوم ، اعم از زیست شناسی و روانشناسی و ... از انسان ارائه می شود تا حد زیادی بر اساس پاسخ مثبت به پرسش فوق سامان یافته است. این مسئله هرچند در مورد زیست شناسی و فیزیولوپی تا حدی قابل قبول است ( هرچند در این فسمت هم قابل نقد است ) اما در روانشناسی به نظر می رسد که این دیدگاه با مشکلات جدی روبروست ولی از آنجا که ما از علوم انتظار ارائه قانونی کلی داریم ، ناخودآگاه می خواهیم که روانشناسی بالاخره یک بار برای همیشه نقشه انسان را به ما ارائه دهد تا از طریق آن بتوانیم هم رفتار خودمان و هم رفتارهای دیگران را به طور کامل بفهمیم ، تجزیه و تحلیل کنیم و سپس در مورد آنها قضاوت نماییم. به نظرم می رسد این رویکرد که انتظار رادیکالی از علم دارد ( و اتفاقا بسیاری از ما دلبسته آنیم ) و مورد اقبال اغلب کسانیست که اعتماد جدی به علوم دارند ، تصویر بسیار مخدوشی به ما ارائه خواهد داد. تردید در این دیدگاه که البته دیدگاه غالب نیست و مخالفانی هم دارد ، چیز چندان تازه ای نیست ولی به نظرم تامل درباره آن برای ما که مصرف کنندگان علوهم هستیم بسیار مهم و ضروریست. از سویی دیگر به نظر می رسد به طور کلی نیز در مواجه های فردی میان ما انسانها ، حتی در کوچکترین و کم اهمیت ترین آنها ، این پرسش با شدت و ضعف متفاوتی در برابر ما قرار می گیرد.مسئله این است : آیا وجوخه مشترک انسانها آنقدر زیاد هست که همدیگر را بفهمند و بشناسند یا هر انسانی ، دنیاییست متفاوت از دیگری و دیوار بلندی میان انسانها وجود دارد؟

2.       چند وقتیست که در پاسخ به پرسش فوق ، به رای دوم نزدیک تر شده ام و مسئله در نظرم اینگونه می آید که هر انسانی برای خود جهانیست و مسئله چندان که ما فکر می کنیم ساده نیست و انسانها چپندان که فکر می کنیم شبیه هم نیستند. شاید در نگاهی کلی افراد یک فرهنگ یا طبقه شبیه هم رفتار نمایند و بتوانیم برخی از رفتارهای آنها را تحت قالب هایی مدل بزنیم ، اما در بسیاری امور جزئی و همچنین در بسیاری از تصمیمات تاثیر گذار در زندگی افراد و در بسیاری از وجوه غیر عقلانی حیات انسانها ، تفاوت هایی وجود دارد که شاید بتوانیم بگوییم ، بنیادین اند. مدتیست پیرامون این مسئله فکر می کنم و پاسخ به این سوال برایم بسیار با اهمیت شده است. پاسخ های متفاوت به این پرسش تاثیر بسیار گسترده ای بر نگاه ما در مورد تقریبا اغلب امور خواهد گذاشت : از فرهنگ و دین گرفته تا عشق ورزی و دوستی و ... .
 
   
(نظر) (3) توسط محمود مقدسی در Saturday, April 11, 2009 10:07 AM

 
هر دم از سویی غمی ...
 

هربار که شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کنم، غم رفتن و دلکندن  چند روزی روحم را اسیر خود می کند. هربار احساس می کنم که همه ی آنچه می شناسم را باید بگذارم و بروم. می روم و کمی بعد بر می گردم ولی چنین نیست که هر بار پس از بازگشتم ، جهان ِ خانه همان باشد که پیش از این بوده. هربار که می روم ، با خودم فکر می کنم تا دفعه بعد کدام یک از کسانی که دوستشان دارم را از دست خواهم داد و کدام حالت و تجربه را دیگر تجربه نخواهم کرد. هر بار که می روم  تمام غربت زندگی را یکباره تجربه می کنم ؛ زیستن در عالمی که ساختار اتفاقاتش تا حد زیادی تصادفیست. نه اینکه علیتی در کار نباشد و نظمی و ... بهتر بگویم ، حوادث آن اتفاقی اند.. هر آن ممکن است اتفاقی حیاتت را از بین ببرد و ... . از این همه تصادفی بودن خسته ام. از اینکه با این همه ضعف در میان اتفاقات نامعلوم  زندگی می کنم ، خسته ام.
وقتی که دلهره این از دست دادن ها به سراغم می آید ، مضطرب می شوم. در جهانی اینگونه ، همیشه باید آماده دلکندن بود؛همیشه آماده گذاشتن و رفتن. و این چیزیست که هنوز نتوانسته ام با آن کنار بیایم. چندان به چیزی دل نمی بندم و چیزهای زیادی توجهم را جلب نمی کنند ولی گویی ناگزیر از دل بستنم. به چیزهای معدودی دل می بندم ولی آنها هم همه در معرض خطرند.می دانم که آنچه نپاید ، دلیستگی را نشاید ولی بی دل بستن هم نشاید. و این پارادوکس روزها و شبهای من است. چیزی هست که می گویند می ماند و همیشگیست ولی سخت بدست می آید و دور است، خدا را می گویم ، چشمهایم مدت هاست که به دنبال اوست. آیا او جایگزین تمام از دست دادن ها خواهد بود؟
   
(نظر) (9) توسط محمود مقدسی در Tuesday, April 07, 2009 6:45 PM

 
قصه عجیب زندگی
 

دارم با زندگی دست و پنجه نرم می کنم. عجب قصه ایست این زندگی. وقتی نگاه می کنم ، می بینم ، بسیاری از غم ها و شادی ها که اصلا در اختیار من نیست ، و بسیاری از رنج ها و غصه ها هم ، ناشی از اختیار من است. بارها با خودم گفته ام اگر روزی خدا را ببینم ، به او می گویم : انسان را خلق کردی ، خب ، به خودت مربوط می شود که چرا ، ولی از او می پرسم چرا به این موجود ضعیف بدبخت ، اختیار داده ای که در تمام مدت عمرش میان گزینش این یا آن ، سرگردان باشد و رنج بکشد. رنج انتخاب ، آنهم در میان امکانهای گوناگون ، عجیب مصیبتیست برای بشر. تازه وقتی هم صحبت می شود ، به این نتیجه می رسیم که خوشبختی در بی میلیست و انتخاب انتخاب نکردن و ... . خلاصه ، قصه عجیبیست این زندگی.

   
(نظر) (14) توسط محمود مقدسی در Saturday, February 28, 2009 10:29 AM

 
شعری نیست
 

 

 

شاعر از خودش می پرسید : آیا برای سرودن غزلی کوتاه ، باید این همه حیرت را تحمل کرد؟ پیش از این چنین نبود. پیش از این غزل از لای انگشتان احساسش می تراوید و می ریخت و جاری می شد و او بود و دنیایی شعر ناسروده که بر روحش سنگینی می کرد. اما گویی غزل به غزل ، کار سخت تر می شود و اکنون مدت هاست که غزلی نسروده و تنها ، گاه گاه بیتی یا شاید کلمه ای از میان لب های ترک خورده اش خارج می شود . آه که شاعر بی سرودن شعر ، هیچ است و چه دردیست این هیچ بودن ؛ آنگاه که هویت تو شاعر بودن است و هیچ کس حتی خودت هم ، نامی جز شاعر برای خودت نمی شناسی. چه سخت است شعری نسرودن و چه سخت است در انتظار شعری تا صبح بیدار ماندن و اشک ریختن. نمی دانم ، شاید ، غزل به غزل ، بیشتر در سرزمین کلمات فرو می روی و بعد که روحت غزل می خواهد ، کلمه های آشفته ای که پیرامونت را گرفته اند ، اجازه به هیچ غزلی نمی دهند؛ کلمات آشفته ای که سرتاسر روحت را فرا گرفته اند و کاری جز اسیر کردن شعرهات ندارند.
در این میان ، حیرت اما قصه عجیبیست. شاعر با خود می اندیشد ، آیا همه این حیرت را تحمل می کنند ؟ آیا همه در گذر روزها و ساعت ها ، با این موج بی معنایی که انسان را پیر می کند ، دست به گریبانند ؟ شاعر از خود می پرسد ، اگر اینطور نیست ، پس چرا کسی شعری نمی سراید ؟ چرا کلامی آهنگین از هیچ کجای این شهر شنیده نمی شود؟
شاعر حیرت زده است. شاعر ، خسته در میان انبوهی از رنگ ها اسیر شده است. او اشک می ریزد ، فکر می کند ، پر و خالی می شود و می میرد ، اما با این حال شعری نمی سراید. دل شاعر بدجوری هوای شعر کرده است.
   
(نظر) (11) توسط محمود مقدسی در Saturday, January 17, 2009 2:51 PM

 
هرچه خواهی کن ، امیدم را مگیر ...
 

 

وقتی به عوامل ایجاد شادی و رضایت در زندگی نگاه می کنم ، به نظرم می رسد که امید مهمترین عامل شادیست و زندگی با امید و تلاش برای رسیدن به چیزی که به آن امید داریم ، مهمترین عامل برای رضایت خاطر ماست. امید آنگونه که ما می شناسیم مربوط به تحقق امری در آینده است که مایلیم اتفاق بیفتد و اتفاق افتادن آن را با خوشبینی انتظار می کشیم. پس امید چیزیست مربوط به آینده و هرچه ما امیدوار تر باشیم ، شادی و رضایت بیشتری را احساس خواهیم کرد. به بیان دیگر هرچه  آینده ی بیشتری را خوشبینانه به انتظار نشسته باشیم و برای آن تلاش کنیم شادتر و راضی تریم . می خواهم به این مطلب نکته دیگری را هم اضافه کنم و آن اینکه هرچه آینده هایی که به آنها امید داریم بیشتر محقق می شوند عواملی که می توانند در زندگی ما ایجاد شادی و رضایت کنند کمتر می گردند و سبب می شوند که شادی کمتری را در خود احساس کنیم. با این بیان می خواهم این نتیجه را بگیرم که بخش زیادی از شادی های ما در گرو آینده داشتن و به آینده امیدوار بودن است و هرچه آینده ی ما کمتر می شود و عواملی که می تواینم به آنها امید داشته باشیم کاهش می یابند ، زندگی سخت تری پیدا می کنیم. به نظر می رسد که همین امید و آینده داشتن است که عامل تمایز شادی جوانها از دلزدگی و خستگی میانسالهاست. چرا که آنها بخش زیادی از آینده ی خود را محقق کرده اند.                           
  می خواهم نکاتی  را که از این مقدمه نتیجه می گیرم با شما در میان بگذارم :                                
1.دلزدگی پس از هر مرحله از تحقق آینده و رسیدن به مطلوبی که به آن امید داشته ایم ، طبیعی است . چرا که این امید و تلاش برای رسیدن به آن مطلوب بوده که در ما ایجاد شادی و رضایت می کرده است. بنابراین انسان باید پیوسته و پس ازهر مرحله از تحقق آینده ، آینده ای جدید و مطلوب برای خود  تصور کند تا بتواند از رهگذر امید به آن شادی و رضایت خاطر کسب کند.                                           
2.سیستم ها و نظامهایی که با سوء مدیریت ، و اعمال قدرت بر زندگی و انتخاب های مردم ، امکان آینده داشتن و به آینده امیدوار بودن و برای آینده تلاش کردن را از مردم می گیرند ، سلب کندده شادی و رضایت مردمند و با تبلیغ و شعار و ... نمی توانند در مردم ایجاد شادی و رضایت کنند.                         
3.وقتی انسانها در میانسالی یا کهنسالی ، با مشاهدده ی مرگ ، آینده ی مطلوب و چندانی را برای خود تصور نمی کنند و از این طریق یکی از مهمترین عوامل شادی و رضایت خود را از دست می دهند ، تصور جهانی باقی که در آن همچنان به زندگی ادامه خواهند داد ، این امکان را به آنها می دهد که امیدوار بوده و از این رهگذر شادی و امید کسب کنند ، و به این معناست که می توان گفت که دینداری ( در ادیان قایل به جهان پس از مرگ) سازگارترین نحوه ی زیست با ساختار عالم و هستی انسان است.             
   
(نظر) (8) توسط محمود مقدسی در Sunday, December 28, 2008 3:44 PM

 
آنها چه کار می کنند؟
فلسفي  

 

بارها به مناسبت های مختلف این سوال را ازمن پرسیده اند که : برای کسی که فلسفه می خواند چه شغل هایی وجود دارد؟ و من شروع کرده ام به برشمردن بعضی از آنها : تدریس ، پژوهش ، تالیف ، ترجمه و ... ؛ و در اغلب موارد وقتی به اینجا می رسم ، می گویند : اینها را می دانم ؛ منظورم غیر از اینهاست ، یک فیلسوف غیر از اینها چه کارهایی می تواند بکند؛ ببین مثلا یک مهندس ... و بعد بحث به اینجا می رسد که این شغل ها در نظر سوال کننده اصلا شغل های مهمی نیستند.

اما به نظر من فیلسوف غیر از این کارها اصلا کار دیگری نباید بکند. یک فیلسوف باید تمام وقتش را برای تحقیق و تولید ایده و اندیشه بگذارد. در پاسخ سوال آخری که از من می پرسند می گویم : به نظر شما چند در صد از مردم به مسائل بسیار تاثیر گذار در زمینه ی اخلاق ، علم ، سیاست ، فرهنگ ، دین و ... می پردازند و اصلا چند درصد از مردم دغدغه ی این امور را دارند؟ و با این سوال ادامه می دهم که آیا اموری که گفتم ، تاثیرگذارترین امور در سرنوشت و سعادت مردم نیستند ؟ جواب همه ی آنها به سوال اول این است که : "تعداد بسیار کمی از مردم" . و در جواب سوال دوم می گویند :" بله ، قطعا". پس از این پاسخ ها سوال ابتدایی آنها را به خودشان بر می گردانم و گاه جوابی می گیرم که همان پاسخ خود من به این سوال است: در میان میلیونها انسانی که در یک جامعه زندگی می کنند و اغلب تخصص کافی و دغدغه لازم برای کار بر روی تاثیرگذارترین امور در سرنوشتشان را ندارند ، این درصد ناچیز محققان(و در بحث من فیلسوفان) غیر از پرداختن به این امور اصلا نباید کار دیگری بکنند. اینان در واقع ، بارِ خیل عظیم دیگر افراد یک جامعه را از این طریق به دوش می کشند.

 

   
(نظر) (11) توسط محمود مقدسی در Wednesday, December 03, 2008 6:25 PM

 
مرگ اندیشی
 

 

بارها و بارها به مرگ فکر کرده ام. گاه در میان لحظات معمولی زندگی چنان با حضور مهیبش ، رشته افکار و احساساتم را می درد که در شگفت می مانم از اینکه پس از آن چگونه می توانم همچنان در آرامش زندگی کنم و حتی به امور بی ربط و بیهوده ای بپردازم که جز اتلاف عمر نیست. در فلسفه علی الخصوص فلسفه های اگزیستانسیالیستی و مخصوصا هایدگر به مرگ بهای زیادی داده شده و در آیات و روایات اسلامی هم که دعوت به مرگ اندیشی فراوان است و این نشان دهنده ی اهمیت آن و نقشیست که می تواند در زندگی و فهم آن داشته باشد. در اینجا مایلم یک نمونه از کارکردهای مثبت مرگ اندیشی را مطرح کنم :
مرگ اندیشی از بین برنده ی امور زائد در زندگی انسان است.وقتی تصمیم به کاری می گیریم ، اثرات و فوائد یا مضرات و آسیب های آن را می سنجیم و سپس با پیش بینی این امور تصمیم به انجام یا عدم انجام آن می گیریم. کارکرد مرگ اندیشی در این میان این است که در حین تصمیم گیری ، ما را از محدودیت ساختاری خودمان و جهان آگاه می کند و لذا به ما این امکان را می دهد که در این موضع چیزی را برگزینیم که ضروری تر است. به تعبیر دقیق تر ، به ما نشان می دهد که با ساختار اینچنینی انسان و جهان ، چه کاری می ارزد و چه کاری نمی ارزد و از این طریق زندگی ما را از حضور زوائد پاک می کند. این زوائد می توانند چیزها یا اموری باشند که ما بر اساس تصویری توهمی از انسان و جهان به دنبال آن هستیم یا در اثر غفلت از وضعیتمان چیزهایی را انتخاب می کنیم که جزو ضروریات زندگی ما نیستند و ربطی به سعادت ما ندارند.
احساس من این است که مرگ اندیشی در کنار بها دادن جدی به زندگی ، همواره می تواند زندگی را از یکنواختی و عادت خارج کند و بسیاری از صفات بد و کینه ورزی ها و ظلم دوستی ها را در وجود انسان از بین ببرد.
مرگ اندیشی سویه ای عمیقا تراژیک از زندگی را به ما نشان می دهد ولی از طرف دیگر به ما کمک می کند تا در این تراژدی ، بازیگر باشیم و نه بازیچه و همچنین یاریمان می کند تا آنچه هستیم را بیهوده هدر ندهیم و تباه نکنیم.

 

   
(نظر) (6) توسط محمود مقدسی در Tuesday, November 25, 2008 3:11 PM