Login

 

 

 

سلام. من محمود مقدسی هستم . دغدغه های اصلیم : خودم ، زندگی ، اجتماع و خدا.

 

 
 شبکوکیان

 
 
 
 
 
 
   نام کاربر
کلمه عبور
 ورود
 
 

  
تاملی درباره ی پوچی
تاملات  

غالب مردم گهگاه احساس می کنند که زندگی پوچ و عبث است ، و برخی به صورت قوی ودائمی چنین احساسی دارند. ولی معمولا دلایلی که برای این اعتقاد عرضه می دارند به وضوح ناکافیست. برای خیلی از ما مسئله چندان روشن نیست و نمی توانیم دلیل روشنی برای این احساس بیان کنیم و گاها از ادله ای استفاده می کنیم که بیشتر از آنکه دلیلی برای پوچ بودن زندگی باشند ، نشان دهنده ی این احساس ما هستند.
 
از این میان دو دلیل که من آنها را دلایل میتنی بر زمان و مکان می نامم ، دارای چنین ویژگی ای هستند ؛ یعنی با وجود اینکه احساس ما را نشان می دهند ولی ادله ی کافی ای نیستند :
 
غالبا گفتار ما برای فهماندن عبث بودن زندگی ، با زمان و مکان سر و کار دارد. ما ذرات ریزی در گستره ی بی کران جهان هستیم؛ زندگی های ما حتی بر اساس مقیاس زمان ِ زمین شناختی ، آناتی بیش نیست تا چه رسد بر اساس زمان کیهانی ، ما همه هر لحظه ممکن است بمیریم. ما از این تعبیر به نوعی برای بیان پوچ و عبث بودن زندگی استفاده می کنیم. اما مسلّماً اگر زندگى پوچ و عبث باشد هيچ يك از اين واقعيات مسلّم نمى تواند موجب پوچى آن شود ، زيرا فرض كنيد كه اگر ما زندگى جاويد مى داشتيم ، آيا اين طور نيست كه زندگى اى كه اگر هفتاد سال طول بكشد پوچ و عبث است اگر تا ابد باشد به طورى نامحدود پوچ و عبث خواهد بود؟ و اگر زندگى هاى ما بر فرضى كه به اندازه كنونى باشيم پوچ و عبث باشد ، اگر ما دنيا را پر مى كرديم (يا به دليل آن كه بزرگ تر مى بوديم يا به دليل اين كه دنيا كوچك تر مى بود)  آیا عبث بودنش كم تر مى شد؟  
 
بنابراین به نظر می رسد که کوتاه بودن عمر یا کوچک بودن اندازه ی ما نمی تواند دلیلی بر پوچ و بی ارزش بودن زندگی ما باشد. ظاهراً تأمّل در خُرد بودن و ناپايدار بودن ما كاملاً با اين احساس مرتبط است كه زندگى بى معنا به نظر می رسد ، اما روشن نيست كه اين ارتباط چگونه است. مسئله اینجاست که برای معنا پیدا کردن زندگی ، اهمیت داشتنی از جنس مکان و زمان ، مشکلی را حل نمی کند بلکه گره کار با چیز دیگری گشوده خواهد شد ؛ اهمیت داشتن به گونه ای و به معنایی دیگر ، ممکن است پاسخی به مسئله و احساس بی معنایی باشد.
 
   
(نظر) (10) توسط محمود مقدسی در Thursday, August 28, 2008 8:50 PM

 
ننویسندگی
 

مدتیست کمتر دست و دلم به نوشتن می رود ، نه فقط در وبلاگ ، که دفتر نوشته های شخصیم هم مدتیست ورقی نخورده است.غمگین نیستم ، رشته ی افکارم از دستم در رفته، یا بهتر بگویم ، هجوم افکار گوناگون ، مجال نوشتن را از من گرفته است. به هر طرف که نگاه می کنم ، موجی از سوال به سویم روانه می شود و به هر اتفاقی که فکر می کنم ، از خودم می پرسم : آیا زمانی نمی رسد که اوضاع کمی بهتر شود؟ جهان بیرون از ذهنم روز به روز آشفته تر می شود. دیگر مثل سالهای قبل اخبار روزنامه ها و سایت ها را با جدیت پیگیری نمی کنم ولی همین اندکی هم که از اینطرف آنطرف یا در تورق های گاه به گاهم می شنوم کافیست تا دوباره مرا به درون این آشفتگی و سردردها و اندوه های پس از آن بکشاند. اگر امیدی باشد به جهان درون است ، جایی که حتی گاهی با خوابی و رویایی در خواب ، به دل خوشبختی پرت می شوی و دمی از این سیر پر شتاب اتفاقات ناخوشایند بیرون می افتی.اوضاع درونم بد نیست ، حیرت ام روز به روز زیادتر می شود و دست و پا شکسته ، هر از چندی جواب سوالی را می یابم و کمی شادی و رضایت را تجربه می کنم. گاه صدای گلی زیبا را می شنوم و گاه از پیچیدن صدای باد در لابه لای درختان به وجد می آیم و گاه با خوشی های کوچک چنان به وجد می آیم که گویی خوشبخت ترین فرد زمینم.
 
   
(نظر) (13) توسط محمود مقدسی در Thursday, August 14, 2008 10:27 AM

 
آنکه دل به دریا می زند
فلسفي  

به نظرم می رسد که زندگی یک فیلسوف و تا حد زیادی ، زندگی یک عارف ، در مقایسه با سایر زندگی ها بیشترین شباهت را به زندگی یک قاچاقچی دارد. بیایید با هم  زوایای زندگی یک قاچاقچی را بکاویم. کسی که وارد کار قاچاق می شود ، به سودای به دست آوردن سود بیشتر و داشتن ِ بیشتر ، دست به این کار می زند. او با شروع این کار ، آرامش معمول خود را از دست خواهد داد ولی در ازای آن چیزهای زیادی بدست خواهد آورد و با وجود خطر و ناامنی همیشگی ، در سایه ی آن دارایی ، آرامش متفاوتی را تجربه خواهد کرد. او بواسطه ی کاری که در پیش گرفته ، هر دم باید خطر کند و هر لحظه آماده ی رفتن باشد. هیچ جایی مسکن همیشه ی او نخواهد بود و هر دم که لازم بیاید ، باید همه چیز را رها کند و برود. دوستی به نقل از فیلمی می گفت : برای یک قاچاقچی ، ازدواج معنی ندارد ، قاچاقچی باید بتواند در عرض 10 دقیقه تمام چیزی که دارد را بگذارد و برود."
 
برای یک فیلسوف و تا حد زیادی برای یک عارف نیز وضع به همین گونه است. آنگاه که شروع به اندیشیدن می کند و با صداقت و تلاش گام در این راه می گذارد ( که اغلب انتخاب نمی کند بلکه پویایی روحش چنین ضرورتی برایش پیش می آورد) آرامش معمولی که بسیاری از آدمها در بی خبریشان تجربه می کنند را ازدست می دهد ، جواب ها و وضعیت های سطحی را رها می کند و دل به یافته های عمیق تری می بندد که در آینده خواهد یافت. پس از این ، هیچ جایی مسکن او نخواهد بود و مقیم هیچ اندیشه و حال ثابتی نخواهد شد. گاه چیزی بدست می آورد و سرشار می شود ( در بیان عارفانه می توان گفت که بسطی می یابد ) و گاه مدت ها در تردید ( برای فیلسوف) و در قیض ( برای عارف ) باقی می ماند.
 
این هر دو گونه زندگی ( زندگی قاچاقچی و زندگی عارف یا فیلسوف ) بر نا آرامی و خطر پذیری بنا شده است. هر دو آرامشی را تجربه می کنند که از دل خطرها بدست آمده و نه آرامشی پیش از هرگونه خطر کردنی یا پیش از دیدن هر گونه خطری که هست ولی چشمان ما آنها را نمی بیند.
 
-------------------------------------------------------------------------------------
 
پانوشت : توضیح فوق در مورد یک فیلسوف ، روشن به نظر می رسد اما در مورد یک عارف باید بگویم که تلقّی من از عارف ، کسیست که بیشتر و قوی تر از همه ( به اقتضای روح عمیق و لطیفش ) وجوه تراژیک زندگی را می بیند و با وجود آن ها به آرامش می رسد. عارف چونان عاشقیست که آرامش پیش از عاشقی را رها می کند ، دل به مخاطرات عاشقی می زند و در پس آن ، آرامش و رضایت عمیق تری را طلب می کند.
   
(نظر) (13) توسط محمود مقدسی در Tuesday, July 22, 2008 9:35 PM

 
بر باد رفته
تاملات  

دیشب در منزل یکی از دوستانم ، فیلمی که دانشجویان از مَددی ( معاون دانشگاه زنجان) گرفته بودند را دیدم. پیش از آن ، وقتی خبر این اتفاق را شنیده بودم ، به قدر کافی از دست نظام و دولت و دانشگاه و آن مرد ، به هم ریخته بودم ولی دیروز در این فیلم ، چیزی متفاوت از همه ی اینها توجهم را به خودش جلب کرد ؛ وقتی دانشجویان وارد اتاق شدند و دختر دانشجو از فرصت استفاده کرده و از اتاق خارج شد ، وضع و حال مددی به طرز رقت آوری اسف انگیز بود. یک عمر آبرویش و همه ی آنچه به عنوان "مددی" شناخته مس شد ، در یک لحظه نابود شده بود. مثل گربه ای که گیر افتاده باشد ، مستاصل و دست و پا گم کرده به هر سمتی می رفت و می خواست از هر سوراخی که می شود ، فرار کند. خودم را جای مددی گذاشتنم ، شاید موقعیت او از کسی که تمام خانواده اش را در یک لحظه در زلزله از دست داده باشد هم غم انگیز تر بود ؛ چرا که آن فرد ، بخشی از هویت خود را از دست داده بود و مددی در یک لحظه تمام هویت خود را. بعد از آن زلزله ، فرد از این نمی هراسد که کسی او را بشناسد ؛ او  "هست" ولی بخشی از هویتش( خانواده اش) را از دست داده ولی مددی بعد از آن ماجرا از "خودش" خواهد گریخت و دوست ندارد هیچ کس او را بشناسد. آنچه تا دیروز بوده و حتما به آن افتخار می کرده ، امروز اگر شناخته شود با تداعی این اتفاق ، مایه ی فرار او خواهد شد. این صحنه ها به نظر من ، نمایانگر اوج ضعف آدمی در برابر از دست دادن هویت است ، هویتی که با رفتنش معنای زندیگی فرد نیز به صورت عمیقی دستخوش تلاطم می شود. "فرد"  از آنچه بوده و از هدفی که بر اساس آن نحوه بودنش برای زندگی داشته ، به یکباره خالی می شود و این لحظه ایست که به نوعی می توان از آن به "مرگ" تعبیر کرد.
 
وضعیت غریبی بود. علاوه بر استیصال ، چیز دیگری که در مددی نمایان بود ، احساس عمیق شرم بود. وقتی رازی از آدمی برملا می شود ، گویی "برهنه" در میان چشم های دیگران قرار می گیرد و احساس شرم ، به یکباره به او هجوم می آورد ؛ او به دنبال هر راهی می گردد تا بر این شرم غلبه کند و برهنگی خود را بپوشاند. احساس شرم در این استاد دانشگاه ، چنان وضع رقت آوری بوجود آورده بود که دلم برایش سوخت. بیچاره در یک لحظه همه چیزش را به باد داده بود.
   
(نظر) (13) توسط محمود مقدسی در Thursday, July 03, 2008 11:42 AM

 
آنکه با ما آشنا بود
 

 

دیروز سالگرد درگذشت مرد بزرگی بود که بعد از 31 سال از رفتنش ، همچنان بر سر آراء او بحث و گفتگوست. بارها از خودم پرسیده ام که نسبت شریعتی با نسل ما که نسل سوم خواننده های اوییم چیست؟ پاسخ های متفاوتی به این سوال داده ام. در این نوشته کمی پیرامون این پاسخ ها ، بحث خواهم کرد.
 
نام شریعتی را بارها ، در کنار کلمه شهادت و عکس او را در کنار خون و پیام جهاد دیده ایم و این ، ناشی از گفته های آتشین او در این باره است. همینطور عکس او و نوشته های پر از احساسش را در کنار ِ تصویر دریا یا قلب و ... نیز دیده ایم و این نشانگر روح لطیف و عمق احساس نوشته های اوست. شریعتی برای آن بخش از نسل ما که همچنان ، دل در گروی جهادی آگاهانه برای از بین بردن ظلم و تبعیض و ... داشند ، در قالب اولی و برای بخش بزرگتری از نسل ما در قالب دومی خود را نشان داد. برای اولی ها ، کتاب های ابوذر و " حسین وارث آدم " و " ثار " و ... کتابی پر از خاطرات خوب ِ نوجوانی و جوانی شد و برای دسته ی دوم ، دل نوشته های کویری که برای خیلی ها ، ابتدای آشناییشان با آن ، کتاب ادبیات دبیرستان بود. و برای عده ای ، شریعتی هر دو بود. حرفهایی داشت برای روح های دو تکه و چند تکه ای همانند خودش.
 
شریعتی برای بسیاری از ما ، نقطه ی شروع خواندن بود. با او بود که انتقاد کردن را یاد گرفتیم و فهمیدیم که باید برای آنچه انسانیست تا پای جان تلاش کرد. با او بود که یاد گرفتیم که در برابر عمله ی زر و زور و تزویر ، در هر لباسی که باشد ، باید ایستاد. با اندیشه های او بود که ما ، در برابر متولیان رسمی دین ، زبان به انتقاد گشودیم و بعد ، حرکت خود را در شناختن  آگاهانه تر ِ آغاز کردیم. برای خیلی ها ، شریعتی آغاز راه اندیشیدن نقادانه در باورهای دینی بود ، در حالی که از این میان ، در نهایت ، هر کدام راهی متفاوت با دیگری را برگزیدند و نسبت دوری و نزدیکی آنها از دین متفاوت شد.
 
بعد ها که تردید های فلسفی و شک نسبت به خدا و هدفداری زندگی ، به روح جوان و پرسشگر ما هجوم آورد ، باز هم یکی از کسانی که قابل توجه بود و به ما یاری می رساند ، شریعتی بود. او خود ، تجربه ی دو بار تا پای خودکشی رفتن را داشت و  بازگشته و به زندگی ای ادامه داده بود ، با اندیشه و عمل بسیار ، آن را ساخته و بر وسوسه ی خودکشی با خودکشی دیگری یعنی ، فدا کردن خود در راه آرمانهای انسانی و الاهی ، غلبه کرده بود.
 
یادم هست که سالها ، کتاب های شریعتی ، جذاب ترین کتابهایی بود که می خواندم. روز های عاشورا به جای رفتن به دسته و هیئت ، سخنرانی های او را گوش می کردم و شب های قدر ، نیایش من ، خواندن کتاب های او بود. بارها ، بعد از خواند کتابهایش نوشتم و حتی تا مدت ها ، قلمم ، متأثر از نثر زیبای او بود.
 
اینگونه بود که ما هم ( و الته نه همه ی نسل ما ) با شریعتی زندگی کردیم. و این نکته ی مهمی در آثار اوست که در این دوره ی هجوم ِ بی تفاوتی و دل زدگی و در میان این همه تردید ، همچنان ، خواننده ی جوان را به سوی خود می کشد. این روزها که " هرچه سخت و استوار است ، دود می شود و به هوا می رود " شریعتی همچنان هست و گاه از دلِ " پدر ، مادر ، متهمیم " با ما سخن می گوید و گاه از دل کویر و هبوط و دفتر های سبز و خاکستری و ... .
 
اینگونه است که هنوز هم با وجود این که این جملات پرطنین را بارها و بارها شنیده و می شنوم که : " دوران شریعتی به پایان رسیده " ، " باید از شریعتی عبور کرد " و ... ، همچنان در میانه ی این عبور ایستاده ام و گوش هایم را برای شنیدن حرف هایش تیز کرده ام. شاید این دوام و اثرگذاری ، از آن باشد که روح دردمند ِ او ، آنقدر بزرگ بود و آنقدر زندگی را زیسته بود که برای ما و در زمانهای مختلف حرف های مهمی داشته باشد. شاید راز ماندگاری او ، وسعت روح و جمع اضداد در او بود.
   
(نظر) (10) توسط محمود مقدسی در Thursday, June 19, 2008 11:11 AM

 
صبح ها
زندگي  

 

هر روز صبح که از خواب بر میخیزم ، اندکی درنگ می کنم. در آغاز همه چیز نا آشناست. چند لحظه ای می گذرد تا بفهمم کجا هستم و چه باید بکنم. وقتی به خودم می آیم ، یادم می آید زنده ام و قرار است روز دیگری را زندگی کنم.
 
هر روز صبح وقتی از خواب بر می خیزم ، پس از اندکی درنگ و بعد از مرور کوتاه ِ کسانی که دوستشان دارم ، به مرگ فکر می کنم و با خودم زمزمه می کنم : " زندگی کوتاه است."
 
صبح ها که از خواب بلند می شوم ، به خدا فکر می کنم و از خودم می پرسم : این بودنت را چه خواهی کرد؟
 
صبح ها ، احساس می کنم یک روز دیگر خواهم زیست و ممکن است در میانه ی آن ، راهی دیار خاموشان بشوم. من در آغاز ِ روز به تمام چیزهایی که برایم مهم است فکر می کنم. هر صبح ، نوعی مکاشفه است ؛ وقتی به این فکر می کنم که زنده ام ، حالتی از شگفتی و ترس مرا فرا می گیرد ؛ من هستم ، و این جمله ی دو کلمه ایست که شگفتی سالهای من است. بودن و احساس آن ، تجربه ی غریبیست.هر روز احساس می کنم با دنیا غریبه ام و با حیرتی تمام در میان اشیاء و آدم های آن راه می روم ؛ دنیایی که هر آن باید از آن بروی ، و بودنی که هر دم باید آماده ی ترک کردنش باشی. سالهاست که نمی توانم به چیزی عادت کنم. تا دل به عادتی خوش می کنم ، شگفتی ای ، ترسی ، مرگی ، عشقی...  مرزهای دنیای مرا می درد و مرا عریان در برابر جهانی که هیچ از آن نمی دانم قرار می دهد و اینگونه است که من ، بارها و بارها ، در شناخت هستی و خوکردن به آن شکست می خورم.
 
صبح ها من به جهان سلام می کنم ، به جهانی پر از شگفتی و راز. تمام طول روز گوشهایم را تیز می کنم تا بشنوم و شب ها ، در حالی که بر حیرتم افزوده شده ، به خواب می روم و یک راز بر روی رازهای دیگر ، آماده ی صبحی دیگر می شوم.
   
(نظر) (12) توسط محمود مقدسی در Friday, June 06, 2008 12:46 AM

 
تاملی در نگاه عارفانه
تاملات  

 

وقتی سخن از عارفانه دیدن جهان به میان می آید ، نگاه شخص ِ عاشقی را تصور می کنم که هر دم نجوای درونش این است : " عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد " یا " هر چه آن خسرو کند ، شیرین کند " یا " عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست " ولی همزمان این سوال را از خودم می پرسم که عارف چگونه به رنج ها و نقصانهای کم و بیش زیاد جهان می نگرد و چگونه از دل ِ آنها نگاه عاشقانه اش بارور می شود. مدتیست که با سه پاسخ مواجهم و به زعم خودم ، هر کدام دربردارنده ی بخشی از حقیقتند. از آن میان ، در این نوشته به شرح مختصر دو پاسخ می پردازم :
 
1. عارف به تفسیر یکپارچه ( و نه تکه تکه ) ای از جان رسیده که در آن ، رنج ها و شرها معنایی متفاوت از ذهنی که تکه تکه جهان را می نگرد دارد. او زمانِ بودن آدمی را ابدیتی می داند که این زندگی 60 ، 70 ساله بخشی از آن است و حوادث و وقایع را در کل ابدیت می سنجد و می فهمد. عارف جهان را فعل موجودی به غایت حکیم و مهربان می داند و معتقد است آنچه به نظر شر می آید ، در این یکپارچگی ، جامه ی خیر به خود می پوشد. خدا به کسی که جایی رنجی می کشد ، پاداش و آرامش بزرگتری در جایِ دیگری در این ابدیت خواهد داد. به عنوان مثال ، قرآن پر است از توصیفاتی که دنیا را جایی سخت با نعمات کوتاه و زوال پذیر و رنج ها و انسان را موجودی ضعیف معرفی می کند و در کنار آنها از خدایی به غایت حکیم و رحیم یاد می کند و ذهن را متوجه جای دیگری می کند که آرامش واقعی آنجاست و این دنیا را دار ِ آزمایش می داند و نه دار آسایش.به تعبیر دیگر ، چنین چیزهایی را مختصات جایی که ما در آن زندگی می کنیم می داند و نه تنها رد نمی کند که بارها بر آن تاکید می ورزد. گویی جهان را اگر از نگاهی به وسعت ابدیت بنگری ، به آن نگاهی کل گرایانه داشته باشی و امور را پیوسته به هم بسنجی شرها یا خیر می شوند ( هستند ) یا به خیر منتهی می شوند. عارف معتقد است که نگاه ما شرور را شرور می کند ، نگاهی چنان که یاد کردم ، معنای متفاوتی به این شرور می بخشد. سخنان امام حسین در شب آخر حیاتش را شنیده اید که می گوید : دنیا برای مومن چون زندانی تنگ و تاریک است و مرگ برای او پلیست برای رفتن به سوی خوبی ها ( نقل به مضمون ). هر چند توصیفم از این پاسخ ، توصیف دقیقی نیست ولی امیدوارم خالی از بصیرت هم نباشد.نکته ی مهم در این نگاه این است که با وجود پذیرش رنج ها ، جهان را عاشقانه می بیند.
 
2. فرد عارف همواره در جایی میان عرفان و سیاست ( به معنای عمل و مجاهده برای ساختن جامعه و مبارزه با ظلم ) ایستاده است. او در جهانی می زید که فعل ِ معشوق است و باید در آن به مبارزه با ظلم بپردازد و فعل محبوب را از آلودگی بپیراید. در این بیان ، عارف کسیست که برای بدست آوردن آن فهم ِ یکپارچه ، باید دست به عمل بزند. اگر بی عمل بنشیند ، جهان در ذهنش به هم خواهد ریخت. او با مشارکت در امور جهان است که می تواند منطقا و روانا ، فعل محبوب را آراسته ببیند. او معتقد است که پیش از عمل کردن ، با جهانی مواجه است که فقط باید تفسیر شود ولی این تفسیر خالی از نقص نیست ، اما با وارد عمل شدن ، با جهانی مواجه است که تغییر کرده است: جهانی که او در آن بازیگر است و چون قبل ، آزارنده نیست. او با مشارکت در از بین بردن رنج ها ، به نگاه ِ خود کمک می کند. در واقع ، بی عملی نتیجه اش باوری معیوب است ؛ باوری که در بهترین حالت ، چشم خود را بر برخی چیز ها می بندد. برای نمونه می توان از علی ابن ابی طالب ، حسین این علی ، مصطفی چمران ، سیمون وی و مادر ترزا نام برد که برای عاشقانه دیدن هستی ، تمام عمر در مجاهده بوده اند ؛ مجاهده ای برای از بین بردن ظلم و کاستن محرومیت. نکته قابل تامل در زندگی اینان همانند آنچه در بند قبلی گفتم ، این است که در عین آگاهی و اشراف عمیق به کاستی ها و رنج ها ، جهان را عاشقانه می دیدند و عارفانه تفسیر می کردند. و این چیزیست که ما را به تلاش برای فهم نگاه آنان ترغیب می کند.
 
هر چند این هر دو بیان خالی از اشکال نیست و نمی تواند  گستره ی وسیع عرفان ( گونه های مختلف عرفان ) را به درستی تفسیر کند ( و علاوه بر این بهتر است با هم ادغام شوند)  ولی تلاشم بر این بوده است تا این باور را مطرح کنم که نمی توان عارف را فردی سطحی یا بی جهت خطا پوش دانست. به زعم من ، عارف کسیست که آنچه از رنج و کاستی هست ، عمیق تر از دیگران می بیند و لمس می کند ( و این اقتضای روح عمیق و حساس اوست ) ولی با همه ی اینهاست که جهان را مخلوق موجودی حکیم و رحیم می داند و به او و این مخلوقش عشق می ورزد . گویی اینها ، فهم و وجود او را ورزیده می کنند و به جایی دیگر می برند و نگاهی عمیق تر به او می بخشند. نگاهی که از تفسیر ظاهری رهایی می یابد. و چونان فرد بالغی می شود که نگاهش دورتر از کودک می رود و امور را در چنان محدودیتی نمی نگرد. رد پای این نظر را در قرآن هم پی گرفته ام و همانطور که در بالا هم گفتم ، قرآن نیز بر هر دوی این دوگونه برداشت صحه می گذارد. مسئله برایم روشن نیست ولی نکته ای به جد ذهنم را به خودش مشغول کرده : اقتضای عارفانه دیدنِ این جان ، نه تنها ، چشم بستن بر خیل ِ اموریست که رنج آور و ناقص به نظر می رسند ، بلکه چشم گشودن و به دقت به آنها نگریستن است. گویی جهان را اینچنین دیدن است که چنان شور و شدتی به عشق ورزیدن و عارفانه زیستن می دهد.
 
 
   
(نظر) (12) توسط محمود مقدسی در Friday, May 30, 2008 8:08 AM

 
تقدیم به جنگ
داستان كوتاه  

  

من ، سعید باعِدی ، سی ساله ، متولد خرمشهر و ساکن تهرانم. من از جنگ هیچ چیزی جز یک زیرزمین تاریک و صدای شلیک گلوله و انفجار بمب به یاد ندارم ولی چون از من خواسته اید ، همین تنها صحنه را با شما مرور می کنم:
 
پدر و مادرم را به خوبی به یاد می آورم. پدرم معلم و مادرم خانه دار بود. شب بود و ما خوابیده بودیم . صدای بلندی همه ی ما را از خواب بیدار کرد. پدرم که خیال کرده بود صدای انفجار از نفت فروشی سر ِ کوچه است ، با صدایی که می لرزید گفت : " صد بار بهش گفتم یک کم ... " هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای بعدی و بعدی ، همه ی ما را از ترس میخکوب کرد. بعد صدای هواپیما و بعد یک جنگِ واقعی. پدر ، من و مادر و حمید ( برادرم) را به سرعت به زیر زمین برد. زیر زمین تاریک بود. پدر از پله ها بالا رفت. مادر جیغ می کشید و می گفت نرو. پدر رفت و برنگشت. ما ، در آن تاریکی ماندیم و تاصبح لرزیدیم. نزدیکی های صبح ، مادر به دنبال پدر رفت و او هم برنگشت. من و حمید ( که دوقلوایم) همدیگر را بغل کرده بودیم و در دنیای کودکانه مان ، خیال می کردیم الآن همه چیز تمام می شود و بیرون می رویم تا مثل هر روز صبح ، صبحانه بخوریم.
 
پدر برنگشت ؛ پدر هیچ موقع برنگشت. مادر برگشت ؛ اما یک سالِ بعد ، در حالی که یک پایش را از دست داده بود و تنها زمانی که تازه داروهایش را مصرف کرده بود ، آرامش داشت و ما را می شناخت. مادر برگشته بود ، ولی با خودش دنیایی از رنج و غم ها را آورده بود ؛ مادر موجی شده بود.
 
من و حمید تا عصر منتظر ماندیم. هیچ کس نیامد و صبحانه ای نیاورد. صدای انفجارها کمتر شده بود که من و حمید ( که هر دو 4 ساله بودیم ) از زیر زمین بیرون آمدیم. پدر و مادر نبودند ، خانه پر از خاک و نرمه شیشه بود. صدای گریه و ناله می آمد و من و حمید که صبحانه نخورده بودیم ، بهت زده همدیگر را نگاه می کردیم.
 
حمید به دنبال من راه افتاد. با هم از خانه بیرون آمدیم ؛ کوچه شلوغ بود و چند گوشه ی آن مثل عید قربان ، پر از خون بود. جلیل آقا ، نفت فروش ِ محل در گوشه ای افتاده بود و حرکت نمی کرد ؛ نصف سرش از بین رفته بود. من و حمید با معده ی خالی بالا آوردیم.
 

من و حمید برای همیشه از خرمشهر رفتیم ، یعنی ما را بردند به تهران ؛ به پرورشگاه. من حمید بزرگ شدیم و سوختیم. من و حمید تنهای تنها ، در این دنیا فقط همدیگر را داشتیم. من و حمید در حالی که بزرگ می شدیم سوختیم. من و حمید برای همیشه تمام شدیم. یک روز که همین چند سال قبل بود ، تصمیم گرفتیم ، دیگر نسوزیم و نترسیم. بعد از آن روز ، حمید از ایران رفت و من ماندم کنار مادرم. مادرم سال بعد مرد و من ماندم و خودم. بعد ، من تنهای تنها شدم؛ تنها ترین آدم روی زمین. من ، الان هستم ولی بارها این سوال را از خودم می پرسم : چرا باشم؟ ای کاش در همان زیر زمین کشته می شدم.

   
(نظر) (8) توسط محمود مقدسی در Friday, May 23, 2008 12:43 AM

 
چند کتاب خواندنی تازه
 

دوستانی که با استاد مصطفی ملکیان آشنایی دارند ، به احتمال زیاد با من هم عقیده خواهند بود که کتابهای تالیف یا ترجمه ی ایشان یا حتی کتابهایی که مقدمه ی ایشان را با خود به همراه داشته باشند ، یقینا ارزش خواندن و بهره بردن را دارد.
 به مناسبت نمایشگاه کتاب امسال ، و رسیدن کتاب های تازه چاپ شده ، ایشان کتاب های زیر را معرفی کردند که یا مولف و مترجم آنها هستند و یا بر آنها مقدمه نوشته یا آنها را ویرایش کرده اند :
 
- ایمان چیست؟/ نویسنده آنتونی کنی/ ترجمه ی اعظم پویا/ نشر هرمس
- بی دلیلی باور آوری/ نویسنده مینو حجت/ نشر هرمس
- باغ سبز/ محمد علی موحد/ نشر کارنامه
- مبانی فلسفه ی اخلاق/ ریچلز/ ترجمه ی ایرج احمدی/ نشر نی
- پختستان/ نویسنده منوچهر انور/ نشر کارنامه
 - باده ی عشق/ نصر الله پور جوادی/ نشر کارنامه
- معرفت شناسی باور دینی / مسعود خیرخواه/ نشر انتشارات علم
- سیطره ی خیر/ نویسنده آیریس مرداک/ مترجم طالقانی / نشر شور
- دین در روزگار ما/ چارلز تیلور/ نشر شور
- تحقیقات فلسفی/ ویتگنشتاین/ مصطفی ملکیان / هرمس
- صدای شمس (تحلیل مقالات شمس) /مصطفی ملکیان/ کارنامه
- جایگاه علم اصول در دانشهای زبانی/ مصطفی ملکیان / پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی
- قانون طبیعت چیست؟ /آرمسترانگ/مترجم امیر دیوانی/ انتشارات دانشگاه مفید
- گذر از جهان بسته به کیهان بی کران/ علیرضا شمالی/ نگاه معاصر
- دین و باور دینی در اندیشه ی ویتگنشتاین/ عطیه زندیه/ نگاه معاصر